تبليغاتX
روزمرگي ها
دلم گرفته

همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:24  توسط نفيسه زارع كهن   | 

دیدن فیلم نه چندان حرفه ای حنا مخلباف اگربرایم هیچ نداشت

حداقلش این بود که روزهای خوشی را برایم به یاد آورد که حالا فکر می کنم انگار چندسال از عمرشان گذشته .روزهایی که با وجود گذشت تنها دوماه و نیم از بودنشان احساس می کنم که چقدر دور بوده اند .روزهایی که اعتماد به نفس رفته را باز یافتیم و انگار که امیدی تازه پیدا کردیم

روزهایی که ناامیدی برایمان معنا نداشت و هر شب با کلی شور و شوق اشتیاق به خواب می رفتیم تا فردا شود و باز لباس های سبزمان را بپوشیم و ..

فیلم حنا مرا برد به روزهایی که گمان می کردیم می شود و خدا می داند که چقدر اشک ریختم از دیدن روزهایی که آفریدیم با دست خالی !روزهایی که به گواه همه چیز پیروز میدانش ما بودیم .

فیلم حنا نشانم داد دوباره امیدهای از کف رفته من و هم نسلانم را ،دود شدن یک باره رویاهایمان را و چروک خوردن روحمان را .

نمی خواهم دم از نا امیدی بزنم و سیاه ببینم و به قول عزیزی صددرصدی باشم

اما با لحظه لحظه ان فیلم اشک ریختم که من هم شاید آوایی بودم که آن روز در استادیوم آزادی با همه سبزان دیگر سبز شدم ."روزهای سبز" روزهای سبزمان را به یادم اورد و این  شعر شل سیلور استاین را که :

خیلی خوب...خیلی زودتبدیل شدبه خیلی بد...خیلی زود!

وهیچ کس به من چیزی نگفت وبه همین دلیل هیچ وقت سردرنیاوردم که خیلی خوب چقدرزودتبدیل میشود به خیلی بد!

آفتاب...تبدیل شدبه سایه ،به باران

شوروشوق...تبدیل شدبه لذت ،به درد

ترنم ترانه های دل انگیزعاشقانه جایش رادادبه سردادن سرودهای غم انگیز...خیلی زود!

خیلی خوب...زودترازآنکه فکرمی کردیم تبدیل شد به خیلی بد...خیلی زود!

اگرهیچ کس به تونگفته باشد حالادیگربایدبدانی

که خیلی خوب خیلی زودتبدیل می شودبه خیلی بد...خیلی زود!؟

با این حال اما حنا خانم مخملباف ممنونم که یادم آوردی "روزهای سبز"مان را و این که....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:11  توسط نفيسه زارع كهن   | 

این مطلبی است که برای روزنامه تهران امروز مورخ پنج شنبه ۱۲ شهریور نوشته ام

 "حاج رسول من هستم ، به بقيه كاري نداشته باشيد".

این جمله را چندی پیش سخنگوی دولت نهم در گفت و گو با خبرگزاری هم فکرش "فارس" خطاب به خبرنگار مربوطه  گفت وقتی که داشت از مصوبه مجمع تشخیص مصلحت نظام درباره ممنوعیت حضورهمزمان در شورای نگهبان و دیگر مناصب دولتی حرف می زد .

والبته روزی پس از آن آقای سخنگودر یک گفت و گوی زنده تلویزیونی با دلخوری گفت که "نسخه ما را که مجمع تشخيص پيچيده و تصميم آن‌ها اين بود که من در دولت نباشم و اگر از دولت استعفا ندهم، خودبه‌خود از شوراي نگهبان معذولم به هر حال آن‌ها مصلحت را در اين ديده‌اند که من در دولت نباشم."

و به این ترتیب الهام ابوالمشغله دولت نهم ترجیح براین داد که در شورای نگهبان بماند تا دولت ؛چه شاید از نظر وی این شورا استراتژیک تر بود و البته راه دشواری را برای رسیدن به این شورا پیموده بودزیرا دوبار با آرایی غیرقابل باور فیلتر مجلس مانع حضور وی در شورای نگهبان شده بود .

الهام که سال 79 و با حکم احمد جنتی رياست مرکز تحقيقات استراتژيک شوراي نگهبان را عهده دارشد، در شرایطی که در  موسسه امام خمينی مصباح يزدي به عنوان مدرس و مدير گروه حقوق کار می کرد در اوايل مجلس ششم از سوی هاشمی شاهرودی به عنوان کاندیدای حضور در شورای نگهبان به مجلس اصلاح طلب معرفی شد.

ولی مجلس ششمی ها که سخنان تند و تیز او درباره خاتمی و اصلاح طلبان را خوب به خاطر داشتند روی خوش به او نشان نداند و الهام تنها 26 رای ازمیان  238 نماينده را به سوی خود جلب کند با این وجود اما پس از مدتي رییس وقت قوه قضاییه بار ديگر او را به عنوان جانشین "عباسی فرد "  در شورای نگهبان برای رای گیری به  بهارستان فرستاد هرچند که این بار پاسخ مجلس تند تربود و ازمجموع 184 نفر تنها چهار نماينده به او راي دادند.

اما ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:3  توسط نفيسه زارع كهن   | 

به آنان که میهمان بیدادگاه چهارم بودند:

چهارمين دادگاه رسيدگي به اتهامات متهمان پرونده كودتاي مخمليسعيد ليلاز در چهارمين دادگاه رسيدگي به اتهامات متهمان پرونده كودتاي مخملي

چهارمين دادگاه رسيدگي به اتهامات متهمان پرونده كودتاي مخمليبهزاد نبوي در چهارمين دادگاه رسيدگي به اتهامات متهمان پرونده كودتاي مخملي

سعيد حجاريان در چهارمين دادگاه رسيدگي به اتهامات متهمان پرونده كودتاي مخملي

دیروز همه اتان بودید ،همه آنهایی که نامتان هنوز در دفتر تلفنم هست وگاه وبی گاه مصاحبه ای هم با شما کرده ام ،شما که در میان موج سبز مردم و روزهای امید از پله های ستاد بالا و پایین می رفتید ،خسته می شدید اما دم نمی زدید .

شما آقای حجاریان با آن نگاه پر از درد ،شما آقای عرب سرخی که نفیسه گریه رو می خواندیدم از همان روزاردو که با چشمان اشکی کنار دانشکده من را با ساجده دیدید ،شما آقای تاج زاده با همان نگاه  پر امید قوی مثل همان روزها که به ما امیدمی دادید،شما آقای نبوی با غم آشیانه کرده در چشمانتان ، شما آقای صفایی که از خشم مشتتان به هم گره بود و مدام چشمهایتان را می بستید تا نبینید بیدادگاه را ،شما آقای رمضان زاده با چشمان متعجبتان ،شما آقای طباطبایی جوان پرامید و سبز،شما آقای جلایی پور با آن خنده های معنا دارتان  ،شما همکار قدیمی آقای باستانی با آن شر و شور و هیجان که دیگر در چهره ات اثری از آن نبود ؛

و شما! آقای سردبیر با آن نگاه تان که خیره به جایی بودو خالی از تمرکز که معلوم بود فکرتان در هوای دیگری است .

دیروز همه اتان را آورده بودند تا اعتراف کنید و نفسی بکشند که هی راحت شدیم و بعد هم تیتر بزنند که " پرده ها افتاد ! " و دلشان خوش شود که سعید حجاریان ایدئولوگ اصلاح طلبان گفته که اشتباه کرده ام و اصلا هرچه آموخته ام در همه عمر از آن پشیمانم هرچند که حکایت دوستش را نشنینند سیاه دلان که ما شنیدیم .

همه اتان را آورده بودند تا حضور یورگن هابرماس در ایران را جزءاتهاماتتان بخوانند وبعد هم  تمام نظریه های علوم اجتماعی را زیر سوال ببرند که اصلا حوزه عمومی مطرح شده تا علیه ما عمل کند و بعد سعید حجاریان هم بگوید که اصلا ما را چه به مکس وبر و ...

همه اتان را آورده بودند که بازهم دل خوش تر شوند که وای دریکی از بندهای مرامنامه مشارکت آمده است که "تلاش در جهت رسیدن به دموکراسی" ، یا این که در فلان جلسه بهزاد نبوی به محسن آرمین گفته است که در چارچوب نظام نقد کن و اپوزیسیون وار ننویس ،یا این که در فلان جلسه درون تشکیلاتی فلان حزب چه گذشته ویا این که خبرنگاری برای فلان سایت نوشته است و یا ویاو هزاران یای دیگر.

قبول که دیروز برایمان تلخ ترین روزها بود ، قبول که به قول عزیزی همه شوکه شدیم ،قبول که از روی برگه ای خواندید که شاید به خط خودتان بود اما به شما ربط نداشت .

اما این هم باید قبول کرد که نه برجان می نشستند و نه بردل آنچه خواندید و گفتید که نگاهتان ،حرکاتتان، اخمتان ،لبخندتان و ..همه به هزار زبان در سخن بود.که اگر با چشم کوردلی ببینند سالیانی است که در این سرزمین چهارفصل خسته از تکرار تاریخ بارها چنین روزان و شبان سیاهی تکرار شده اند و تکرار شده اند و تکرار شده اند دور تسلسلی که جوابش جابه جا شدن حاکمان و محکومان بوده است و رفتن کسانی که گمانی به رفتنشان نبود .

چه تلخ است که هنوز باید به یاد زلف نگون سار شاهدان چمن گریه بید را دید، اما دیر و دور نیست روزی که همه اتان دو دانگ مانده از شب را پس بزنید ،که یاد گرفته ایم ایمان داشته باشیم به آغاز فصل سبز که معتقدیم هنوز هم می توان گفت و باید گفت : 

به یاد زلف نگون ساز شاهدان چمن

ببین درآینه جویبار گریه بید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز

که هست در پی شام سیاه ،صبح امید

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:20  توسط نفيسه زارع كهن   | 

آقای لاریجانی گفتید که" هيچ كس نبايد جرات كند و به خود حق دهد كه خلاف قانون حكم كند و حقوق شهروندان را ضايع نمايد من در اين راستا نسبت به احدي گذشت نخواهم كرد و خاطيان را به دستگاه عدالت خواهم سپرد."

اما ساعاتی نگذشت از این حرفتان که روزنامه اعتمادملی توقیف شد !!

پس تمام وعده هایتان برای چند ساعت بود و ما هم دل خوش که رییس قوه قضاییه با توقیف اعتماد ملی مخالف است !که چه خیال خامی بود .

این روزها عدالت برایم مزه شور خون می دهد و مزه بادام تلخ دارد.

عدالت برایم رنگ خون مردگی پای چشم احمد زید آبادی است این روزها وبه معنای سردبیری است که نیست تا به محاق رفتن روزنامه اش را به سوگ نشیند .

اگر عدالت این است که جمعی روزنامه نگار بیکار شوند وروزنامه ها نتوانند بنویسند و به جرم انتشار مطالب خلاف قانون و مجرمانه توقیف شوند پس باید فاتحه این عدالت را خواند .

این روزها حالم از کلمه عدالت هم به هم می خورد وقتی می بینم که چطور همه چیز را به پای این عدالت مجازی اشان که نشانی از آن در دنیای واقع نیست قربانی می کنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:10  توسط نفيسه زارع كهن   | 

با اجازه از آقای عبدالجبار کاکایی

این روزها که نوشتنم نمی آید شاید همین شعرها که می گویند و می نگارند زبان دلم باشد.

کاش رمقی بود تا بنویسم، کاش هوا آفتابی می شد،کاش راه انقلاب تا آزادی قرمز نمی شد ، کاش آزادی سرودی می خواند کوچک کوچک تراز گلوگاه پرنده ای حتی ،کاش می شدفریاد بزنم ، کاش لااقل شمابودی ،کاش.....

باران گرفت

سيل برآمد

وزيد باد

ديوارهاي فاصله افتاد

پس ناودان نقره اي شهر

تا صبح با گلوي بريده سرود خواند 

باران که بند شد

دستي به شانه هاي دماوند

دستي به شانه هاي کلکچال

تهران ، بلند شد

« در روزنامه ها خبري نيست»

توفان نشست و غير هياهو

در شهر حرف تازه تري نيست

مي دانم این که قصه ی  ديروز

تکرار مي شود

آه اي سفال کهنه ي من ميهن

تاريخ روي نام تو آوار مي شود

مرداد ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط نفيسه زارع كهن   | 

امید که می دهی دلم می خواهد سبز شوم

با این که هزار میل فاصله است میان مان

می بینم که گاه دلت به غم نشسته است  و می بینی که چشمانمان گریسته است

اما باز هم امید می دهی

و حتی اگر دلم بخواهد که نپذیرم این امیدها را

طاقت نمی آورد این دلم

وقتی از امیدمی گویی و آینده

دلم قرص می شود و آرام می گیرم

مثل دریایی پس از طوفان

وقتی امید می دهی

کاش می دیدی که چه آرام می گیرم

امید که می دهی

دلم می خواهد فریاد بزنم

"سبزهستم ،سبز خواهم ماند "

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:50  توسط نفيسه زارع كهن   | 

جشن هزاره ی خواب
جشن بزرگ مرداب
غوکان لوش خوار لجن زی
آن سوی این همیشه هنوزان
مردابک حقیر شما را
خواهد خشکاند
خورشید آن حقیقت سوزان
این سان که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار وترانه
غوغای بویناک شماهاست
جشن هزار ساله ی مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزانی شما باد
هر چند
کاین های هوی بیهده تان نیز
در دیده ی حقیقت
سوگ است و سور نیست
پادافره شما را
روزان آفتابی
دیر است و دور نیست


"محمد رضا شفیعی کدکنی"

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:42  توسط نفيسه زارع كهن   | 

پری خانم جانم

باید امروز مثل هر سال برایت بنویسم

اما امسال دخترت دلش عجیب گرفته مامان خانم

نیستی ببینی که چه ها کردند

نبودی ببینی رای هایمان را گرفته اند و با آن چه مانوری می دهند

نیستی ببینی که به قول خودت با این "سید اولاد پیغمبر "و حقی که این همه آدم به او دادند  چه کردند

نیستی ببینی تو که می ترسیدی خاری به پای دخترت برود چه شبان و روزان تلخ و پر ترسی را می گذراند .

مامان جانم باید امروز برایت بنویسم که چه جایت خالی است تا دستت راببوسم

اما نه امروز می گویم خوب است که نیستی تا دلت بلرزد چشمانت سرخ شود دوباره فشارت بالا برود و بگویی جواب خدا را چه می خواهند بدهند

خوب است که نمی بینی امروز اعظم‌‌ ساجده معصومه سعیده و سپیده با صدای لرزان و چشم های پراشک از پشت خط تلفن چه می گویند و من هم جوابی ندارم جز اشک .

مامان خانم جانم نیستی ببینی چطور آرایمان را دزدیدند و حالا زیر دست و پا گرفته اند مان

پری خانم جانم

امروز بعد از ۵ سال نبودنت در این روز مادری اگرچه جایت برایم خالی است مثل همیشه و جایت سبز است دراین روزهای سیاه.اما برای اولین بار است که می گویم چه خوب که نیستی تا  ببینی این سیاهی ها را  و دل نازک قشنگت بلرزد از این نامردمی ها .

پری خانم جانم

کاش مرا هم در منظومه ات می پذیرفتی و  می بردی تا نبینم این سیه روزگاران را .......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:29  توسط نفيسه زارع كهن   | 

شاید باید پیش ازین ها می نوشتم درباره انتخابات ،نه اکنون که دیگر دو روزی بیش نمانده است به نواختن این ناقوس بزرگ.

اما این که می گویم نشان این نیست که الان می نویسم از پدیده عجیب و باورنکردنی دهمین انتخابات ،که نه دل مانده برای نوشتن و نه ذوقی که همه این روزهایم شده اضطراب و نگرانی آمیخته به امید و چه لحظه های سختی را می گذارنم و چه لحظه های سختی را می گذرانیم .

با این حال اما دیدن پیام عزیزی که برایم حجت است حرفهایش و نوشته هایش  با این مضمون که  "می خواهد به امید رای بدهد " من را هم بر آن داشت تا بگویم من نیز رای می دهم .

رای می دهم تا بتوانم امید را در این سرزمین کویری بی امید جاری کنم

رای می دهم تا فردا روزش بتوانم هم چون امروز بگویم :

میر من خوش میروی کاندر سراپا می رمت ...

(باقی کلام باشد برای بعد انتخابات که حرف برای گفتن بسیار است)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:21  توسط نفيسه زارع كهن   |