تبليغاتX
روزمرگي ها

حالا تو رفته ای دختر!

و دیگر آن درد و دل ها که می کردی و غصه ها که می خوردی هم رفته است

حالا شاید

 چه می دانم

ایستاده باشی کنار همین پنجره

یا کنار گلدان های قشنگت  درخانه ای که جایت درآن خالی است

شاید هم کنارآینه ای و موهایی که من دیگر ندیدمشان شانه می زنی

راستش را بگو

کجا ایستاده ای

که انگار از همه طرف باد بویت را می آورد

نمی گویی؟

همه جا را دنبالت گشته ایم

حالا قایم باشک بازی ات گرفته بازهم

با آن چشم های شیطان قشنگت ؟

بگو دیگر..

راستی ! زهره

رفته ای آیا ؟باید باور کنم ؟

آخ ......زهره خانم جانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:2  توسط نفيسه زارع كهن   | 

               

 چند سالی پیشتر دوستی برایم از راهی دور کارتی فرستاد که : سالت که نو شد وغم هات پایان اگر....

امسال هم سال نو شد وبا عیدانه ای که حاصل ایمیل از عزیزی بود خوش بودم

اما راست می گفت آن دوست قدیمی که غم هات پایان اگر...که پایانی  نیست بر غم ها که با اسارت دوستان نمی توان خوش بود سال نویی

با این حال اما با غمی در دل  وبا امیدی هر چند اندک

باید گفت سال نو مبارک !شاید روزی شنیدم صدایت را وقتی می گویی...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:40  توسط نفيسه زارع كهن   |