دیدن فیلم نه چندان حرفه ای حنا مخلباف اگربرایم هیچ نداشت
حداقلش این بود که روزهای خوشی را برایم به یاد آورد که حالا فکر می کنم انگار چندسال از عمرشان گذشته .روزهایی که با وجود گذشت تنها دوماه و نیم از بودنشان احساس می کنم که چقدر دور بوده اند .روزهایی که اعتماد به نفس رفته را باز یافتیم و انگار که امیدی تازه پیدا کردیم
روزهایی که ناامیدی برایمان معنا نداشت و هر شب با کلی شور و شوق اشتیاق به خواب می رفتیم تا فردا شود و باز لباس های سبزمان را بپوشیم و ..
فیلم حنا مرا برد به روزهایی که گمان می کردیم می شود و خدا می داند که چقدر اشک ریختم از دیدن روزهایی که آفریدیم با دست خالی !روزهایی که به گواه همه چیز پیروز میدانش ما بودیم .
فیلم حنا نشانم داد دوباره امیدهای از کف رفته من و هم نسلانم را ،دود شدن یک باره رویاهایمان را و چروک خوردن روحمان را .
نمی خواهم دم از نا امیدی بزنم و سیاه ببینم و به قول عزیزی صددرصدی باشم
اما با لحظه لحظه ان فیلم اشک ریختم که من هم شاید آوایی بودم که آن روز در استادیوم آزادی با همه سبزان دیگر سبز شدم ."روزهای سبز" روزهای سبزمان را به یادم اورد و این شعر شل سیلور استاین را که :
خیلی خوب...خیلی زودتبدیل شدبه خیلی بد...خیلی زود!
وهیچ کس به من چیزی نگفت وبه همین دلیل هیچ وقت سردرنیاوردم که خیلی خوب چقدرزودتبدیل میشود به خیلی بد!
آفتاب...تبدیل شدبه سایه ،به باران
شوروشوق...تبدیل شدبه لذت ،به درد
ترنم ترانه های دل انگیزعاشقانه جایش رادادبه سردادن سرودهای غم انگیز...خیلی زود!
خیلی خوب...زودترازآنکه فکرمی کردیم تبدیل شد به خیلی بد...خیلی زود!
اگرهیچ کس به تونگفته باشد حالادیگربایدبدانی
که خیلی خوب خیلی زودتبدیل می شودبه خیلی بد...خیلی زود!؟
با این حال اما حنا خانم مخملباف ممنونم که یادم آوردی "روزهای سبز"مان را و این که....







